حس غریب

             

     کاش حکمت هر چیزی رو میدونستیم اون موقع راحت تر تحمل می کردیم

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢۳ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط قاصدک نظرات () |

خیلی وقت بود که به اینجا سر نزده بودم. الانم نمیدونم چرا به سمتش کشیده شدم. شاید چون دلم گرفته. شاید چون باز از همه آدما خسته شدم کشیده شدم به اینجا!!!

شایدم نه! شایدم باز از خودم خسته شدم. باز کم آوردم. فکر میکردم با قبول شدنم حسابی سرگرم میشم که البته شدم، هرترم اینقدر مقاله و ترجمه و سمینار رو سرم ریخته که تا شب امتحان مشغولم اما باز همون حس پوچی اومده سراغم. دلم میخواد برم سر کار. دوست دارم از درسی که خوندم استفاده کنم، پس این همه درس خوندن کی باید به کار بیاد؟ دوست دارم از صبح تا عصر تو آزمایشگاه باشم اما.......

بیکاری بد دردیه

بعد از مدت ها اومدم اما.............

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢۱ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط قاصدک نظرات () |

به مناسبت ماه رمضون دوتا برنامه از شبکه های سیما داره پخش میشه. یکی برنامه ماه عسل که یه برنامه ای هست که از مهمونایی دعوت میکنه که اکثرا با داشتن مشکلاتی که باهاشون دست و پنجه نرم میکنن اما موفقن که این مشکلات اغلب مالی نیست و این برنامه درحمایت از قشر خاصی نیست.

برنامه بعدی جشن رمضان هست که برای محرومین برگزار میشه و هرشب یه سری خواننده و بازیگر مهمون برنامه شون هستن که شاید اصلا ذره ای حال یکی از خانواده های محروم رو درک نکنن.

چرا برنامه ای مثل ماه عسل که برای قشر خاصی نیست باید با یه دکور ساده برگزار شه اما برنامه ای مثل جشن رمضان با دکورای آنچنانی؟

چرا مجری برنامه ماه عسل باید ساده لباس بپوشه و در عرض یک ماه دو یا سه دست کت و شلوار اونم از رنگ و مدل معمول و عرف استفاده کنه اما مجری برنامه جشن رمضان باید هرشب با یه مدل کت و شلوار و با یه رنگ و پارچه های آنچنانی جلو دوربین بیاد؟

نمیشد این برنامه ای که برای محرومین هست یه کم ساده تر باشه؟ محرومین ما دلشون خوش باشه که کسایی که ازشون حمایت میکنن خیلی باهاشون اختلاف ندارن؟

آقای مجری که هرشب یه رنگ و یه مدل میپوشی اگه یکی از اون بچه های محروم یک لحظه چشمش به کت و شلوار تو خیره بشه و آه بکشه چطور میخوای اون دنیا جواب بدی؟ پدری حسرت بخوره که ایکاش اونم داشت تا برای پسرش همچین لباسی بخره چیکار میخوای بکنی؟ یعنی مردم ما اینقدر ظاهربین شدن که برای دکور و لباس مجری و تیپ مهمون بیان به همنوعشون کمک کنن؟

چرا......؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢۳ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ توسط قاصدک نظرات () |

با اینکه چند وقته حسابی دپرسم و اصلا حوصله زندگی کردن ندارم دو خبر خوب بهم رسیده که یکیش یه کم خوشحالم کرد اونم اینکه دوست عزیزم مامان شد اما خبر دوم نه برام خوشحال کننده بود نه ناراحت کننده اونم قبولی ارشد بود. نمیدونم چرا حسم در برابر این قبولی خنثی است شاید برای اینکه میدونم با گرفتن ارشدم به هیچ جا نمیرسم و هیچ آینده شغلی ندارم... اما رشته ام رو دوست دارم.

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٧ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ توسط قاصدک نظرات () |

گاهی خاطراتی هست که باید به دست فراموشی سپرده شن اما گاهی آنچنان واضح و

شفاف تو ذهن میان و مرور میشن که آدم نمیدونه باید بخنده یا گریه کنه، خوشحال

باشه یا تاسف بخوره.

 

 

 

پ.ن : شهر رمضان الذی انزل فیه القرآن...  التماس دعا

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۳٠ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ توسط قاصدک نظرات () |

 

حدود سه هفته پیش بعنوان مشاور برای استخدام به یه آموزشگاه خصوصی رفتم. فهمیدم که مرفهین جامعه بچه هاشونو میارن اونجا و ثبت نام میکنن و اونقدر پول خرجشون میکنن و تو این آموزشگاه اینقدر رو مخشون کار میکنن تا بالاخره بتونن تو امتحان ورودی مدارس تیزهوشان قبول شن.

هفته پیش جشنی دعوت شدم که واقعا جشن بود. واقعا شادی و شعف رو میشد تو اون جشن دید اما همراه با اون شادی باید بغض هم میکردی. جشن کارنامه بچه های محرومی بود که همین بیخ گوشمون تو همین شهر بی در و پیکر زندگی میکنن. من تو این دو تا برخوردی که تو این سه هفته برام پیش اومد خیلی تفاوتا دیدم.

تو جشن بچه هایی رو دیدم که وقتی جایزه کارنامه یه بسته مداد رنگی و دفتر نقاشی میگرفتن یا یه بازی فکری جایزه یک سال تلاششون بود برق شادی رو میشد تو چشماشون دید. اما تو آموزشگاه بچه هایی بودن که شاید هیچی به عنوان جایزه خوشحالشون نکنه چون همیشه بهترشو خانوادشون براشون خریدن.

تو جشن بجه ها از ته دل به معلماشون که بی هیچ چشمداشتی کمکشون کرده بودن تا بتونن معدل خوب بیارن احترام میذاشتن و اونا رو با همه محبتی که داشتن خاله عمو صدا میکردن اما تو اموزشگاه وقتی رفتم مدارکمو بگیرم بچه هایی رو دیدم که به همه معلما و کارمندا به چشم یه طلبکار نگاه میکردن و فکر میکردن که با پولشون اونارو خریدن.

این بچه ها رو معلماشون بخاطر صفا و سادگیشون دوست دارن اما اونجا معلم باید به شاگردش درس بده تا پولشو بگیره و به میزان پولی که میگیره باید بچه ها رو راضی کنه.

اونجا بچه هایی بودن که چون خانواده هاشون نمیتونن پول درس خوندن بچه هاشونو بدن نمیذارن بیشتر از سیکل بخونن. تو آموزشگاه خانواده هایی بودن که بچه هاشونو از پیش دبستانی میارن کلاس خصوصی تا اینقدر تو مخ اینا فرو کنن تا شاید مثلا تیزهوش بشن.

مادری رو دیدم که تعریف میکرد که خونه اش فقط یه سوئیت 26 متری هست و بجه هاش تنها سرگرمیاشون اینه که تلویزیون نگاه کنن یا پشت پنجره انتظار بکشن تا مادرشون از سر کار برگرده. اینقدر تنها و بیکارن که برای همسایه این سوال پیش اومده که بچه های تو حوصلشون سر نمیره؟ و میگفت که من بچه هامو تابحال سفر نبردم. بچه هامو برای تفریح هیچ جا نبردم چون نه پولشو دارم نه جاشو نه وسیله اش رو. و اومدن به این جشن براشون یه تفریح بزرگ بود. اما تو اون آموزشگاه خانواده هایی بودن که همه میدونیم خونه هاشون چندصد متره یا تفریح بچه هاشون چیه.

آرزو هایی رو شنیدم که خشکم زد. آرزوی یکبار دریا رفتن. آرزوی اینکه مادرش یکبار بره مشهد زیارت. کسی رو دیدم که اولین بارش بود می اومد میدان آزادی رو میدید. حالا آرزو ها و سفرهای خانواده های اون یکی گروه بماند.

به این بچه ها وقتی میوه و کیک و ساندیس دادن هیچ کدومشون نخوردن. همه بردن تا تو خونه با خانواده هاشون بخورن. اما خدا میدونه خوراکی های این یکی گروه چیا هست و چقدر اسراف و بریز و بپاش دارن.

خیلی تفاوت ها دیدم. اصلا برام قابل هضم نبود که تو این شهر این همه تفاوت وجود داشته باشه. تفاوت از زمین تا آسمون. من فقط از وضعیت چند نفرشون با خبر شدم خدا میدونه تموم اون بچه هایی که اونجا بودن چه مشکلاتی داشتن و چه آرزو هایی داشتن. و به این نتیجه رسیدم که ما چقدر ناشکریم و چقدر طلبکاریم از خدا. از همه مهمتر چقدر غافلیم.

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٥ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ توسط قاصدک نظرات () |

دخترک روی پل نشسته بود وبه رفت آمد های مردم نگاه میکرد. هر کی رو میدید که داره از دور میاد با خودش میگفت یعنی میشه بیاد و پاهاشو بذاره رو ترازوی من؟ اما به طور میانگین در روز 10تا 11 تا مشتری بیشتر نداشت. هر روز پول چندتا مشتریش رو برای پس انداز نگه میداشت و با شرمندگی پول کمی رو که درآورده بود میبرد و جلوی باباش میذاشت. باباشم با شرمندگی سر دخترشو میبوسید و براش دعای خیر میکرد.


دخترک همیشه دلش میخواست که درس بخونه و دکتر شه تا بتونه به باباش کمک کنه. آخه میدونست که قلب باباش درد میکنه اما پول نداشتن که باباشو عمل کنن و برا همینم دخترک تصمیم گرفته بود که کنار کار کردنش شاگرد خوبی باشه اما تو این مدتی که دیگه باباش توانایی کار کردن نداشت و افتاده بود تو رختخواب دخترک مجبور شده بود تا درسو کنار بذاره و از صبح به امید دو تا مشتری بیشتر بره و روی پل بشینه و انتظار بکشه. از همون روز وقتی دید که نمیتونه درس بخونه و به باباش کمک کنه تصمیم جدیدی گرفت. تصمیم دخترک این بود که پول چندتا مشتری رو کنار بذاره و شب یواشکی ببره و بندازه تو قلکش تا بتونه پول عمل باباشو جمع کنه.

اون روز دخترک 9تا مشتری داشت. نیت کرد تا از این به بعد هر مشتری اومد پولشو میذاره برا عمل باباش و با تصور اینکه الان باباش تو رختخواب داره درد میکشه قطره اشکی روی گونه هاش سرازیر شد و روی صورت دخترک که از دود سیاه شده بود رد انداخت.


دوتا مشتری هم اومدن و رفتن و دخترک خوشحال خدارو شکر کرد و پول عمل باباشو گذاشت تو جیب شلوارش و بقیه پولو گذاشت تو جیب کاپشنش. ترازوشو بغل کرد و راه افتاد به سمت خونه. شب وقتی باباش سرشو بوسید یه حس غریب بهش دست داد. دلش نمیخواست از تو بغل باباش بیرون بیاد. شب با هزارتا امید و آرزو خوابید. صبح که از خواب بیدار شد دید مامانش خونه همون خانومی که میرفت و کاراشو انجام میداد نرفته. لباس مشکی پوشیده و چشماش پر اشکه.


برای دخترک غیر قابل قبول بود که دیگه بابا نداشته باشه. یهو یاد قلکش افتاد و از اینکه نتونسته بود برای باباش کاری کنه از خودش بدش می اومد. رفت و قلک رو برداشت. بدو رفت و کارد آشپزخونه رو برداشت و با تمام حرص تو قلک پلاستیکیش فرو کرد. اشک میریخت و با حرص زیاد قلک رو پاره میکرد. پولاشو ریخت بیرون و همونطور که اشک میریخت پولارو میشمرد. با 100 تومنایی که مشتریا داده بودن تونسته بود فقط 20 هزار تومن جمع کنه.همونطور که پولارو تو مشتش فشار میداد پاشد رفت پیش مامانش. تصمیمشو به مامانش گفت و گفت که با این پول نتونست برای سلامتی باباش کاری کنه. از مامانش خواست که این پولو ببره و یه کم آرد بخره و کمی حلوا درست کنه. یه جعبه خرما هم بخره تا فردا که میره سر پل میشینه خرمارو هم بذاره کنار ترازوش و هرکس که اومد و رفت روی ترازو بهش خرما هم بده.

از اون روز به بعد باز دخترک پول چندتا مشتری رو کنار میذاشت اما نه دیگه برای عمل باباش . پولاشو جمع میکرد تا شب جمعه یه بسته خرما بخره و بذاره کنار ترازوش. دلش به این خوش بود که برای شادی روح باباش تونسته کاری انجام بده.

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٢٢ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ توسط قاصدک نظرات () |


هنگامی که جانباز هموطن ما از خواب بیدار می شود کنار تخت بیمارستان خود پائولو مالدینی را می بیند که با یک دسته گل به انتظار بیدار شدن او نشسته است و ... باقی اش را دیگر حدس بزنید!

از قرار معلوم یکی از جانبازاتن جنگ تحمیلی که سال ها پس از مجروح شدن به علت وضع وخیم اش به ایتالیا اعزام شده بود و در یکی از بیمارستان های شهر رم بستری شد. از قضا چند روزی بعد از بستری شدن متوجه می شود خانم پرستاری که از او مراقبت می کند نام خانوادگی اش مالدینی است. جانباز قصه ما ابتدا تصور می کند تشابه اسمی است، اما در نهایت نمی تواند جلوی کنجکاوی اش را بگیرد و از خانم پرستار می پرسد: آیا با پائولو مالدینی ستاره فوتبال تیم آ.ث. میلان رم نسبتی دارد؟ و خانم پرستار در پاسخ می گوید پائولو برادر من است! جانباز ایرانی در حالی که بسیار خوشحال شده بود از پرستار خواهش می کند که اگر ممکن است عکسی از پائولو به یادگار، برای او بیاورد و پرستار هم قول می دهد تا برایش تهیه کند، اما جالب ترین بخش داستان ما صبح روز بعد اتفاق می افتد.

هنگامی که جانباز هموطن ما از خواب بیدار می شود، کنار تخت بیمارستان خود پائولو مالدینی بزرگ را می بیند که با یک دسته گل به انتظار بیدار شدن او نشسته است و ....

راستی هیچ می دانید پائولو مالدبنی، اسطوره میلان از شهر میلان واقع در شمال غربی ایتالیا تا شهر رم واقع در مرکز کشور ایتالیا که فاصله ای حدود ششصد کیلومتری دارد آمده تا از یک جانباز جنگی ایرانی که خواستار عکس یادگاری اوست عیادت کند؟ آیا فوتبالیستی ایرانی را سراغ دارید که چنین مسافتی را برای به دست آوردن دل یک جانباز، معلول، بچه یتیم، بیمار و... بپیماید؟

 

 

منبع خبرگزاری عصر ایران

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/۳٠ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ توسط قاصدک نظرات () |

ساعت 3 شب بود که صدای تلفن پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود. پسر با عصبانیت گفت : چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟

 

مادر گفت: 25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا بیدار کردی، فقط خواستم بگویم تولدت مبارک.

 

پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد، صبح به سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت، ولی مادر دیگه در این دنیا نبود.

 

این داستان رو تو روزنامه خوندم و ازش خوشم اومد چون خیلی از ماها گاهی با پدر و مادرامون رفتارایی رو داریم که دیگه نمیشه جبران کرد. امیدوارم هیچ وقت از این فرزندان برا پدر و مادرامون نباشیم.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/۱٩ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ توسط قاصدک نظرات () |


Design By : Night Skin